{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part 17

،ت و کوک دست تو دست هم زیر بارون شروع به دویدن میکنن اون لحظه یکی از بهترین لحظات زندگی اون دوتا بود هم ا،ت هم کوک بهشون ثابت شد که واقعا همو دوست داشتن بعد یک ساعت دوتاشون خسته شدن ا،ت پاهاش درد گرفت کوک وقتی دید معشوقش درد داره نتونست تحمل کنه و عروسکش و برآید استایل بغل می‌کنه و از اول تا آخر راه با هم میخندن و وارد عمارت میشن کوک ا،ت رو به اتاق خودش می‌بره

ا،ت : من کجا بخوام ؟

کوک : همینجا

ا،ت : پس تو کجای می‌خوابی

کوک : عشقم اینجا اتاق منه منم همینجا میخوابم

ا،ت : یعنی با هم رو یه ت،خت بخوابیم ؟

کوک : اره دوست نداری ؟

ا،ت : آخه خجالت میکشم

کوک : خوشگلم ما که بلاخره با هم ازدواج میکنیم و مجبوری بغلم بخوابی و حتی بیشتر از بغ،ل هم خواب،یدنه

ا،ت : اک عشقم پس بیا

کوک همه لامپ هارو با یه حرکت خاموش می‌کنه و می‌ره سمت ا،ت و اونو تو آغوش، میگیره و اونها تا صبح تو ب،غل هم میخوابن
دیدگاه ها (۲)

Part 18

Part 19

Part 16

Part 15

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط